به مناسبت کنگره 7000 زن شهید، دست به قلم بردم و مطلبی که ماه هاست می خواهم بنویسم را نوشتم. شادی روح شهید زینب کمایی که خیلی مدیونش شده ام، صلـــــــــوات.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم.
این پیام امام خامنه ای را هم ببینید.
تابستان امسال کلاس تابستانی
خودجوش راه انداخته بودیم با عده ای خواهران مجمع مطالبه. مخاطب، دختران راهنمایی
و دبیرستان بودند که البته اغلبشان راهنمایی بودند. با اینکه بچه های محله تقریبا
مذهبی نشین بودند، اما حسابی متفاوت و متنوع.
ساعت کتابخوانی شان را من می رفتم.
بقیه کلاسها احکام و قرآن و تئاتر و آشپزی و باغبانی در خانه و ... بود و یک سری
کلاسهای موضوعی دیگر. کتابخوانی بعنوان قالب، خیلی خوب بود و محتواهای گوناگون را
می شد در آن جا داد.
روش، کتابخوانی گروهی بود، با
هدف اولیه کتابخوان کردن بچه ها و انس گرفتن با کتاب و... و هدف ثانویه، محتوای
کتاب. البته این برای ما مسئولین کلاسها بود. در نظر بچه ها، محتوای انتخابی کتاب
از همه مهم تر بود و چقدر هم دل می دادند.
روز اول را خیلی اضطراب داشتم
که این 20 نفر بچه را دست من داده اند و کتاب را هم باید خودم انتخاب کنم. حالا چی
ببرم؟
البته قبلش خیلی مطالعه و
مشورت در مورد نوجوان و دختر نوجوان و... داشتم. پژوهشی هم در باب الگوی جامع زن
مسلمان داشتم و تلفیق همه اینها قرار بود در کتابِ انتخابی متجلی شود.
الگو دادن، مخصوصا غیر
مستقیمش، مهم ترین کار است برای نوجوان تا بازتعریف کند هویت خودش را. باید یک
شخصیت الگو انتخاب می کردم. بعنوان زن مسلمان مورد پسند اسلام.
نوجوانها، خصیصه دیگری هم که
دارند این است که بسیار عاطفی اند، اما حسابی قُد و مغرور. به رو نمی آورند. اما
اگر روی عاطفه شان حساب باز کنی -بصورت درست- خوب می گیرد. این وسط، شهدا و امام
زمان (عج)، از مواردی هستند که خیلی هایشان دوست دارند ازشان بشنوند و ارتباط خاصی
هم می توانند برقرار کنند.
باید یک الگو پیدا می کردم که
هم معاصر باشد و هم بیشترین شباهت را به موقعیت بچه ها داشته باشد.
یک دخترِ دانش آموزِ شهید، بهترین
گزینه بود. اما در کدام کتاب باید پیدا می کردم؟
خیلی گشتم، شهدای زن، خیلی
هایشان سن شان نمی خورد به بچه ها، یا اگر هم سن اینها بودند، کتاب در موردشان
نبود که گیرا و جذاب باشد. شهدای دانش آموز هم که اکثرا پسر بودند. چند تایی را
انتخاب کردم با کلی شاخص و معیار و... با این حال آرام نداشتم.
رفتم حرم و به امام رضا (ع)
متوسل شدم. به دلم افتاد بروم کتابخانه حرم، شاید چیزی پیدا کردم. رفتم و فال
کتابخانه گرفتم!
یعنی با یک ریسک خیلی بالا
دستم را گذاشتم روی کتابها و همانطور جلو می رفتم، موضوع ها را هم نمی دانستم.
بالاخره یک جا ایستادم. کتاب را برداشتم. راز درخت کاج. خاطرات شهید زینب کمایی.
سن: 14 سال.
خوشحال، کتاب را باز کردم و
همان جا خواندم. خدا را شکر کردم و همان را امانت گرفتم.
دختری 14 ساله، از خانواده ای
9 نفره اهل آبادان. 4 نفر از اعضای خانواده، در خط مقدم بودند و شهید نشده بودند.
اما زینب، در اصفهان شهید می شود. به دست منافقین. آن هم نه ترور کور. یک
ترور هدفمند. همه خصوصیاتی که می خواستم همین جا بود. چقدر مراقبه و محاسبه نفس
داشت. چقدر اهل نگه داشتن حرمت خانواده و پدر و مادر بود و در عین حال، چقدر هم با
نشاط و نوجوانانه به تمام معنا. ویژگی دیگرش، شهید عرصه فکر و اندیشه بودنش بود. شهیدی
که جنگی که هست را بهتر تبیین می کرد.
شهید شده بود به خاطر کینه ای
که منافقین از او پیدا کرده بودند. با استفاده از کتابهای شهید مطهری و سخنرانی و
تامل و تفکر ... با توده ای هایی که در مدارس دنبال درست کردن شاخه دانش آموزی
بودند، هر روز در حیاط مدرسه مناظره می کرده. آن قدر که کلا پته شان را ریخته بوده
روی آب. تا اینکه یک شب که از مسجد به سمت خانه می آمده می دزدندش و با چادرش، خفه
می کنند زینب را. چادر و حجاب زینب، یکی دیگر از علل شهادتش بود که باعث کینه آنها شده بود.
کتاب را بردم کلاس. روز اول
بود و بچه ها را نمی شناختم. گفتم یکی یکی معرفی کنید و سن تان را بگویید. با کلی
مسخره بازی که سن مان را نمی گوییم و خانوم برای چی می خواهید و... گفتند. سن بچه
ها را یکی یکی روی تخته نوشتم. با کمک خود بچه ها میانگین گرفتیم. 14 سال.
گفتم کتابی برایتان آورده ام
در مورد یک دختر که شهید شده. به نظرتان چطور شهید شده؟ همه اول گفتند توی
بمباران. یک کم گذشت، گفتند امدادگر بوده. از این جلوتر نرفت. گفتم هیچ کدام از
اینها نیست. زینب شهید ترور است. تعجب کردند. یکی شان گفت، خب بین آن همه ترور، او
هم ترور شده دیگر. گفتم، نه کور نبوده ترورش. گفتم توجه کنید بچه ها، امام جمعه آن
شهر ترور نشده، این دختر 14 ساله ترور شده. حساب کنید چقدر خطرناک بوده برای دشمن. گفتند
حتما اسلحه حمل می کرده. یا جاسوسی می کرده. گفتم نخیر، مناظره می کرده. خلاصه
اینکه بچه ها خیلی شیفته شده بودند کتاب خوانده شود.
شروع کردیم کتابخوانی. کتاب را
خود بچه ها می خواندند بلند بلند. خاطرات هم داستان وار از همان قسمت گم شدن زینب
شروع شده بود. انصافا متن بسیار روان و گیرایی داشت. مثل یک فیلم بچه ها را برده
بود با توصیفهایی که می کرد. دل همه پر از تشویش و نگرانی بود از گم شدن زینب. چند
نفری که جلو بودند خیلی شر بودند. دائم اول کلاس اذیت می کردند. کتاب که شروع شد،
همه ساکت شدند غیر آنها. کم کم آنها هم ساکت شدند، گوش می دادند. جلو که می رفت،
یکی یکی صدای هق هق بچه ها هم شروع شد. کتاب تا نصفه خوانده شد در آن جلسه. بدون
استراحت. وقت که تمام شد، می گفتند تمام نکنیم خانوم. گفتم خب کتاب را خودتان
بخوانید. همانجا کلی سفارش دادند که کتاب را برایشان بخرم.
شروع خوبی بود الحمدلله. جلسات
بعدی و کتابهای انتخابی بعدی و تکنیک های انگیزشی و چیدن محتوایش و توضیحاتش بماند
برای بعد ان شاءالله.
چقدر بچه ها انس گرفتند با
شهید زینب کمایی. ان شاءالله در هر دو دنیا، دست همه مان را بگیرد.
مشخصات کتاب:
عنوان : راز درخت كاج
(خاطرات مادر شهيد زينب كمايي)
نويسنده : معصومه
رامهرمزي
موضوعات كتاب :خاطره
ناشر :تهران : نشر
شاهد
سال : 1386
تعداد صفحات : 147
قيمت : 15000ريال
اين كتاب خاطرات شهيد زينب كمايي به روايت مادرش مي باشد. اين كتاب تلاش يك ساله
از مجموع مصاحبه ها با مادر و خواهران و برادران شهيد و يكي از دوستان صميمي او و
مطالعه دست نوشته ها و كليه اسناد به جا مانده زينب است. فاصله زماني با حادثه
اجازه اين را به نويسنده نداده است تا با تمام شخصيتهاي معرفي شده گفتگو و آنها را
در روايت بگنجاند. مادر شهيد در وضعيت بسيار سختي به سر مي برد. اما با انگيزه قوي
و صبر همه زندگي اش را روايت كرد.
در انتها كتاب دست نوشته ها، اسناد و مدارك ، وصيتنامه، زندگينامه و عكسهايي از
شهيد به چاپ رسيده است.