ما همه سرباز توییم خمینی
از خاطرات پدرم:
توی گردان بودیم. همه بچه های مشهد. گفتند یک روحانی آمده.
روحانی آمد. او هم مشهدی بود. نماز ظهر را خواند. بعد نماز ظهر و عصر، مسئله و احکام خواست بگوید. شروع کرد به فتوای مراجع را گفتن؛ که به فتوای آیت الله العظمی فلانی، اینجور است، به فتوای آیت الله العظمی فلانی هم آنجور است و.. به فتوای آقای خمینی هم اینطور.
بعد نماز همهمه ای بین بسیجی ها افتاد که چطور شد همه آیت الله العظمی هستند وبه امام خمینی که می رسد، می شود آقا؟
چند نفری از بچه ها رفتند بعد از نماز در چادرش و آرام تذکر دادند که امروز مثل اینکه سهوا اینطور گفته اید. اما حواستان باشد از این به بعد. چند روزی گذشت و کار بالا گرفته بود بین این روحانی و بچه ها. زیر بار نمی رفت که با احترام اسم امام را بیاورد.
بالاخره روز سوم بعد نماز بلند شد و گفت: عده ای آمدند تذکر دادند در مورد مراجع. باید بگویم که آنهایی که می گویم آیت الله العظمی کلی مقلد دارند و خیلی بزرگ است شخصیتشان و... اگر می گویید نه، الان برایتان ثابت می کنم. همین الان، همه کسانی که مقلد آقای خمینی هستند بیایند سمت راست چادر و کسانی که مقلد آیت الله العظمی خویی هستند بیایند طرف چپ چادر.
آیت الله خویی در مشهد مقلد زیاد داشتند. توی بچه ها هم مقلد ایشان زیاد بودند. اما دیدند که این بابا مثل اینکه غرض دیگری دارد و آمده اختلاف بیاندازد بین بچه ها. تا حرف روحانی تمام شد، همه بچه ها، چه مقلد امام بودند و چه نبودند، خودجوش شروع کردند به شعار دادن و دویدن سمت راست چادر و فریاد می زدند: ما همه سرباز توییم خمینی، گوش به فرمان توییم خمینی.
روحانی تا این صحنه را دید وا رفت. به ش گفتیم اگر بخواهی این کارها را بکنی توی این گردان، آنقدر کتکت بزنیم که جنازه ات را از گردان ببری بیرون.
شب شد، خوابیدیم. صبح که بیدار شدیم دیدیم روحانی نیست. فرارکرده بود.
پـــــــــی نوشـــــــــت:
مثل اینکه همان شب از فرمانده گردان پرسیده بوده قضیه چطور است؟ فرمانده هم گفته بوده، خود دانی. من جلوی اینها را نمی توانم بگیریم، بی ترمزند. اگر گفته اند این کار را می کنیم، می کنند.