یکی از روستائیان روستاهای سمنان، تعریف می کرد.

می گفت در روستا، ایام محرم، تعزیه خوانی داشتیم.

یک بار وسط تعزیه، هنگامه شهادت مسلم بن عقیل، پیرزنی هراسان و از سر غیض، با غیرت به جوش آمده و متأثر، با شتاب رفت به سمت کسی که می خواست مسلم را به قتل برساند.

به آن یزیدی سیلی زد و مسلم را فراری و نجات داد...

می توانست تاریخ تغییر کند...