روانشناسی یادگیری و جوانمرگی
به هر بدبختی کودک بزرگ می شود و بزرگ می شود و قد می کشد و رشد می کند و یاد می گیرد و ناگهان در عنفوان جوانی می میرد!
یک تراژدی پنهان در روانشناسی یادگیری!
با نظریات مختلف و با هر ضرب و زور، توجیه می کند یادگیری انسان را و مراحلش را نام می برد. دو سال اول، تا هفت سالگی، تا یازده سالگی، تا پانزده و دیگر هیچ...
این البته مخصوص پیاژه است. دیگرانی هم هستند که در مورد مراحل یادگیری انسانی بحث کرده اند. وضعیت آنها هم البته بهتر از این نیست. فوقش تا 20 برود، یا تا 30 سالگی. بیشتر از آن را نمی تواند حرف بزند.
اصلا حتی به محتوای نظریاتشان کاری ندارم که چقدر درست یا غلط است. بحثم این است که چرا انسان و یادگیری اش را اینگونه می بینند؟ گویا از منظر اینان، انسان در آن آخرین سنینش که تا 20 یا 30 برود، دیگر چیزی یاد نمی گیرد یا قرار نیست یاد بگیرد و یا فقط قرار است یاد بدهد! و یا فقط یک سیر افقی و یا نزولی خواهد داشت. هر چه هست، گویا تحولی در آن نمی بینند که قابل توجه باشد که بخواهند در موردش بحث کنند. یک انسان مرده! انسانی که پله پله بالا می آوردش و یک دفعه، راه تمام می شود. و حالا باید با سر سقوط کند.

حالا این نگاه را مقایسه کنید با توصیه های اسلامی برای یادگیری از مهد تا لحد. و آن موقع است که می بینیم چقدر جای کار دارد روانشناسی یادگیری در اسلام. همین تحول در رده بندی سنی، می تواند انقلاب کند.
و این سیطره نگاه غیر اسلامی بر خانواده های مسلمان است که باعث می شود مادر جوان به دنبال جوابی برای این سوالش باشد: فرزندم را چگون آموزش بدهم که خوب یاد بگیرد؟ منتظر می مانی که دیگر سوالاتش چیست؟ سوالی ندارد...
اصلا یادش رفته خودش نیز در مسیر یادگیری است و باید فکری برای خودش بکند. یادش رفته باید خودش در مسیر تربیت باشد که بتواند تربیت کند. وگرنه، انسان ساکن چگونه می تواند مایه حرکت باشد؟
و این می شود خانواده های مسلمان و راکد و بی ذوق، اما پر دغدغه. دغدغه هایی که به جایی نخواهد رسید و فقط زخم معده می آورد!