چنین است عدالت...
دیروز منتظر اتوبوس بودم که بروم کلاس. ایستگاه خلوت بود. کتاب را از کیفم در آوردم که بخوانم. عدالت اخوان کاظمی. پیرزنی کنارم نشسته بود رنگ پریده و لاغر و استخوانی. پرسید دختر جان چی مُخوانی؟ گفتم: در مورد عدالت نوشته. گفت: خب عدالت که خیلی خوبه. حالا کو او جلدشم نگا کنُم. نشانشان دادم. سواد داشتند و بلند خواندند اسم را: عدالت در نظام سیاسی اسلام. پرسید: خب حالا توش چی نوشته؟ گفتَه که چِکار کُنِم عدالت اجرا بشَه تو نظام جمهوری اسلامی؟ گفتم: نِه، بیشتر نظریه که تعریف عدالت چیه و... مویم بِرِیِ پایان نامم مُخوانمش حاج خانوم.
اتوبوس آمد. سوار شدیم. آمدند دوباره کنارم نشستند و خیابانهای پایین شهر را می رفتیم به سمت وسط شهر. همانطور هی بیرون را نگاه می کردند و هی به کتاب نگاه می کردند. من هم کتاب می خواندم و گاهی با حاج خانم صحبت می کردم. می خواستم پیاده شوم. پرسیدند: حالا ای کتاب رِ مو از کجا مِتِنُم بُخوانُم بیبینُم چی جوریَه؟
شرمنده بودم. نمی دانستم چه بگویم؟ ...
کاش نویسندگان ما و تئوری پردازان مان کمی در میان مردم راه می رفتند. کمی مردم کوخ نشین دیده بودند. می دیدند که به اصل خوب بودن عدالت همه معترفند. دنبال چگونه اجرا کردنش می گردند. کتابها و تئوری ها را هم بلدند ممیزی کنند.
دلم می خواست این مکالمه را بفرستم برای آنان که در نشست اندیشه های راهبردی عدالت صحبت کردند. باور کنند که این حشر و نشر ها، این مقدمات غیر معرفتی، اثر خواهد گذاشت بر معرفت هاشان. علم زیاد می کند نشست و برخاست شان.
یاد آن بیت شعر امید مهدی نژاد افتادم:
هر زخم به زخمی، که چنین است عدالت تا کی بنشینیم که قانون بنویسید؟
